اهل درسم من روزگارم بد نیست جیب خالی دارم خرده پولی
سر سوزن عقلی دوستانی بهتر از عزرائیل درسهایی بدتر از تلخی زهر وکلاسی....
که در این دانشگاه است جنب دستشویی ها جنب آن سلف خراب
من یک دانشجویم هیکلم نی قلیون چشمهایم کم سو کله ام هم بی مو
درس کفاره من من جنون را هردم در میان جزوه ها می بینم
در جزوه من جریان دارد چرت جریان دارد پرت
ترس از پشت خطم پیداست همه فکرو توانم متزلزل شده است
جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش را استاد گفته باشد فرداست
برگه تقلب را من پی غفلت استاد عزیز می خوانم پی خونسردی خود
اهل درسم من پیشه ام بیکاری است گاه گاهی در می روم از توی کلاس
تا که با خوردن چای و شکلات این دل سوخته ام خنک شود چه خیالی ، چه خیالی می دانم
از پس نا چاری است خوب می دانم آخر ترم کار من زاری و دربه دری است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت
3:25 PM  توسط papa
|
اين روزها جاي خالي تو تازيانه ايست بر شانه هاي من
وحشي خط مي اندازد ... ترک مي خورم
شبيه خودکار بيک آبيم هنگامي که واژه ها بوي تو مي گيرند
اين روزها قلبم به اندازه مشت بسته ام هم نيست
اين روزها کوچک وکوچکتر مي شود
تو مي داني درد چه رنگي دارد وخواستن ونتوانستن کجاست؟
مي خواهم اينجا باشي کنار اين شعر
نيستي ومن ترک مي خورم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت
5:33 PM  توسط papa
|
عهد بسته ام اينبار که ستاره شدم
پيش از شکست آب
نه خاک را خاک بنويسم
نه درخت را جنگل
وآنقدر ضرب کنم طول وعرض حوض را
تا هيچ کس بي وضو هوس دريا نکند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت
5:30 PM  توسط papa
|
بهانه بسيار است براي گريستن
تحملي بايد که افشاي راز سوختن خصلت پروانه نيست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت
5:29 PM  توسط papa
|
در عمق حادثه های دلم تو را می بینم ای حادثه ساز دل من
اینجا بمان که دلم بی تو سکونی دارد که نمی خواهم آنرا...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت
7:49 PM  توسط papa
|
کودک نـزد خـدا رفت و پرسید : می گویند شما فردا من را به زمین می فرستید اما من به این
کـوچکی و بدون هـیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟
خـدا پاسخ داد :
از فـرشـتگان مـن یکی را بـرای تـودر نـظر گرفته ام اوازتـونگهداری
خواهد کرد. امـا کـودک هـنوز مـطمئن نبود که می خواهد بـرود یا نــه ! گـفـت :امـا ایـنجا
دربـهـشت من هـیچ کاری جزخـندیـدن وآوازخواندن ندارم واینها برای شـادی من کافی هستند.
خـداوند لبخند زد : فـر شـته تو برایت آواز خواهد خـواند و هر روز به تو لـبخند خواهد زد
و تو عـشق او را احساس خواهی کرد شـاد خواهی بود. کـودک ادامه داد: من چه طـورمی
توانم بـفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم. خداوند او را نوازش کرد و
گـفت: فـرشته تو زیـباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بـشنوی در گـوش
تـو زمـزمه خواهد کرد وبا دقــت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی .
کـودک با نارحتی گفت : وقـتی می خواهم با شـما صـحبت کنم چـه کنم ؟
خـداوند فـرمود : فـرشته ات د ســتهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد
چگونه دعا کنی . کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین آدمهای بدی هم
زندگی می کنند ! چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ فرشته ا ت از تو محافظت خواهد کرد
حتی اگر به قیمت جـا نـش تمام شود.در آن هـنگام صـدایی از زمین شـنیده می شد. کـودک
می دانـست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او آرام یک سوال دیگر از خدا پرسید : خدایا
اگر من باید همین حالا بروم لـطفا نام فرشته ام را به من بگویـید
خـــداوند شـانه های اورا نـوازش کرد و پاسخ داد: نام فـرشـته ات اهـمیتی ندارد ، به راحتی
می توانی اورا مــادر صدا کنی
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت
7:46 PM  توسط papa
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت
6:14 PM  توسط papa
|
سی روز دیگر ...
آری بالاخره ۱۹ بهمن ماه هم خواهد رسید .
۳۰
۲۹
۲۸
۲۷
.
.
.
.
۰
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت
9:18 PM  توسط papa
|

کارما نیست شناسایی راز گل سرخ...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت
7:44 PM  توسط papa
|
زندگی لیلی است مجنونانه باید زیستن ...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت
7:32 PM  توسط papa
|
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه...عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آن جا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لا اقل،حتی هر وهله،گاهی،هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده،بی پنجره،بی در،بی دیوار...هی بخند!
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است،من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت.
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نام های کسان من می دهد.
یادت می آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه... را جان!
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آیینه.
از نو برایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت
7:31 PM  توسط papa
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت
7:54 PM  توسط papa
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت
7:50 PM  توسط papa
|

آری او آمد ....
بالاخره مردی با عبای شکلاتی آمد.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت
9:5 PM  توسط papa
|

بیا تا زیر سایه امن ترین سایبان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت
8:40 PM  توسط papa
|

آب و آيينه
مي خواستم بروم تا انتهاي عدم
مي خواستم نيست شوم ، گم شوم
قلب شيشه اي غرورم افتاد و شكست ، حتي آهي نكشيدم
چون زندگي را با حضورت دوست دارم
تو را قسم ميدهم به شبنم هاي شفاف . به صداقت ياس
تو را قسم مي دهم به پاكي و محبت كه بماني
تو را قسم مي دهم به آب و آيينه كه بماني ...
همه رفتند ، تو بمان
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت
2:55 PM  توسط papa
|
اگه یه روز بغض گلوتو فشرد ، بهت قول نمیدم که می خندونمت ولی می تونم باهات گریه کنم .
اگه یه روزی نخواستی به حرفای من گوش کنی بهم بگو ... قول می دم که خیلی ساکت باشم .
اگه یه روز خواستی بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی اما می تونم باهات بیام.
اگه یه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن حتما بهت احتیاج دارم.
اما اگه یه روز رفتی و دیگه بر نگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم اما ازت می خوام
که وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت
2:49 PM  توسط papa
|
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت
9:33 PM  توسط papa
|
جيرجيرک به خرس گفت : دوستت دارم خرس گفت الان وقت خواب زمستاني من است بعدا در مورد اين موضوع صحبت ميکنيم و رفت وخوابيد اما نمي دانست که عمر جيرجيرک سه روزه ...
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت
9:27 PM  توسط papa
|
خوشبختي يعني: خودت تصميم بگيري وزندگيت را براي خوشايندي خودت بگذراني
خوشبختي يعني : مسئوليت زندگيت را بپذيري و خود را متعهد نمايي
خوشبختي يعني: در مورد ديگران به قضاوت ننشيني وآنها را کنترل نکني
خوشبختي يعني : تنهايي را از افتادن به هر دامي ارزشمندتر بيابي
خوشبختي يعني : قلبي را نشکني دلي را نرنجاني آبرويي را نريزي وديگران از تو آسيبي نبينند.
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت
9:26 PM  توسط papa
|
روز مرگ قلب من همان روزی است که برای همیشه از کنارم کوچ میکنی
وسخت ترین لحظه همان ثانیه ایست که دستانت را به نشان خداحافظ بالا می گیری!
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت
9:23 PM  توسط papa
|
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت
8:2 PM  توسط papa
|
چه زيباست بخاطر تو زيستن
وبراي تو ماندن و به پاي تو مردن و به عشق تو سوختن
و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن
ايکاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگي است
بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست
ايکاش مي دانستي مرز خواستن کجاست
و ايکاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد
حرفها را گاه نمي توان گفت
من لحظه هاي با تو بودن را با اشکهايم تداعي ميکنم
وعطر نفسهاي تورا در بند بند وجودم مي بلعم
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت
3:18 PM  توسط papa
|
بشکفد بار دگر لاله رنگين مراد
غنچه سرخ فرو بسته گل باز شود من نگويم که بهاري که گذشت آيد باز
روزگاري که به سر آمد آغاز شود روزگار دگري هست وبهاران دگر
شاد بودن هنر است شاد کردن هنري والاتر
ليک هرگز نپسنديم به خويش که چون يک شکلک بي جان شب و روز بي خبر از همه خندان باشيم
بي غمي عيب بزرگي است که دور از ما باد
کاشکي آيينه اي بود درون بين که در آن خويش را مي ديديم
آنچه پنهان بود از آيينه ها مي ديديم
شاد بودن هنر است گر به شادي تو دلهاي دگر باشد شاد
زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست
هر کس نغمه خود خواند واز صحنه رود
صحنه پيوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند بياد
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت
3:15 PM  توسط papa
|
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت
12:52 PM  توسط papa
|
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت
12:52 PM  توسط papa
|

زندگي قشنگه اگه با تو باشه مرگ قشنگه اگه براي تو باشه دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو
باشه من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور كه باشي قشنگي ...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت
9:7 PM  توسط papa
|
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم.
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشهكنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت؟
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت
2:17 PM  توسط papa
|
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت
2:13 PM  توسط papa
|